X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 04:02 ب.ظ

ا

از سری برنامه های تحلیلی گروه مطالعات آمریکا، هفته دوم خردادماه، جناب آقای مهدی بخشی از کارشناسان محترم گروه مطالعات آمریکا به بررسی اجمالی تاریخ ایالات متحد آمریکا پرداختند که در ذیل به خلاصه ای از آن می پردازیم.

بررسی اجمالی تاریخ ایالات متحد آمریکا

هیچ کس به درستی نمی داند اولین انسانها چه زمانی و چگونه وارد قاره آمریکا شده اند. با اینحال این مساله اثبات شده است زمانی که بخش های وسیعی از شمال آمریکای شمالی در آخرین دوره یخچالی پوشیده از یخچالهای طبییعی بوده است، جوامع انسانی کوچکی در این قاره زندگی میکرده اند.

بومیان و سرخپوستان بتدریج به درجات مختلف تکامل اجتماعی و فرهنگی رسیدند و نتیجه آن پدید آوردن تمدن هایی بود که در اوج شکوفایی به عالی ترین مدارج تمدن باستانی نایل شدند. این تمدن ها، مایا،تول تک ها، آزتک ها، اینکاها نام داشتند.

* تمدن مایا

تمدن مایا از اتحاد و به هم پیوستن 20 قبیله سرخپوست در آمریکای مرکزی در کنار سواحل خلیج مکزیک در 500سال پیش از میلاد شکل گرفته و در قرن های هشتم و نهم میلادی به اوج خود رسید. از لحاظ آثار هنری و معماری هیچ تمدن دیگری در قاره آمریکا نتوانست از مایاها پیشی بگیرد. تمدن مایا در قرن شانزدهم میلادی توسط فاتحین اسپانیایی افول کرد.

* تمدن تول تک ها

در بین قرن های هشتم تا دهم مردمانی از سوی شمال به فلات مرکزی مکزیک هجوم آورده و اندکی پیش از سال 1000 میلادی امپراطوری تول تک ها را تشکیل دادند. سپس تهاجم خود به سمت جنوب ادامه داده و بخش هایی از سرزمین های متعلق به مایاها را تصرف کردند. تول تک ها نیز همانند مایاها دارای معماری و هنر پیشرفته ای بوده اند. امپراطوری تول تک ها در قرن دوازدهم میلادی به علت خشکسالی دراز مدت و قحطی و امواج جدید هجوم ها و یورشهای سرخپوستان شمالی افول کرد.

* تمدن آزتک‌ها

آزتک ها، قبیله کوچکی بودند که در قرن دوازدهم وارد فلات مرکزی مکزیک شده و به تدریج سرزمین های اطراف، از اقیانوس آرام تا خلیج مکزیک را تحت سلطه خود درآوردند. اوج توسعه امپراطوری آزتک ها در قرن های پانزدهم و شانزدهم میلادی رخ داده که در این زمان جمعیت کلی امپراطوری بالغ بر 5 میلیون نفر بوده است. در نهایت در سال 1519 با تهاجم فاتحین اسپانیایی و کشته شدن آخرین پادشاه آنها، تمدن آزتک‌ها نابود می شود.

* تمدن اینکاها

این تمدن در دره های بلند رشته کوه آند در آمریکای جنوبی و در بین قرن های یازدهم تا پانزدهم میلادی به تدریج شکل گرفت. اوج امپراطوری اینکاها در بین سالهای 1200 تا 1533 میلادی بوده بطوریکه جمعیت آنها در اوایل قرن شانزدهم به حدود 6 میلیون نفر می رسد. امپراطوری اینکاها در اوج قدرت در جنگ با فاتحین اسپانیایی شکست خورده و نابود می شود.

کشف آمریکا و مهاجرت اروپاییان

کریستف کلمب ، دریانورد ایتالیایی با تصور رسیدن به هند از طریق اقیانوس اطلس به سمت غرب حرکت کرده و در شب 11 اکتبر 1492 به جزیره ای که امروزه باهاما نامیده می شود گام نهاد. پس از کریستف کلمب ، از میان کسانی که راه او را دنبال کردند و به شناسایی قاره نو پرداختند، « آمریگو وسپوچی» حائز اهمیت بسیاری می باشد چرا که بعدها قاره جدید به پیشنهاد یک جغرافیدان آلمانی به نام وی « آمریکا » نامیده شد. او از جمله اولین کسانی بود که اعتقاد داشت که کریستف کلمب سرزمین جدیدی را کشف کرده و سرزمین مورد نظر وی به هیچ وجه هندوستان نیست.

پس از کشف قاره آمریکا اروپائیان از هر سو به آن قاره پهناور روی آورده و به تدریج به تصرف سرزمینهایی در آن پرداختند. اولین مهاجر نشین دائمی در سال 1607 به نام جیمز تاون توسط بریتانیایی ها در محل کنونی ایالت ویریجینا پایه گذاری شد. تا سال 1640 در حدود 60 هزار نفر از مردم انگلستان به آمریکای شمالی مهاجرت کردند. تعدادی از مهاجرین، کشاورزان فقیر بودند که به علت عدم توانایی در پرداخت وام هایشان، زمین خود را از دست داده بودند. گروهی دیگر از مهاجرین را کسانی تشکیل می دادند که بخاطر داشتن عقاید مذهبی خاص در انگلستان مورد آزار و شکنجه قرار می گرفتند و در پی کسب آزادی عقیده و بیان راهی این سرزمین شده بودند.

از سال 1680 به بعد دیگر مهاجرت چندانی از انگلستان به آمریکا صورت نگرفت بلکه به دلایل مختلف از جمله فرار از جنگ، مهاجرت به آمریکا از کشورهای آلمان، ایرلند، اسکاتلند، سوئیس و فرانسه آغاز شد. در سال 1690 جمعیت آمریکا تقریباً به 500 هزار نفر رسید و پس از آن هر 25 سال به دو برابر افزایش یافته به طوریکه در سال 1775 جمعیت آمریکا به 5/2 میلیون نفر بالغ گردید.

عدم وجود رودهای قابل کشتی رانی به سمت غرب و از طرفی وجود رشته کوه آپالاش که مانع عظیمی در جلو سواحل شرقی بوجود آورده بود تا مدتهای مدید مانع پیشروی دسته های مهاجر از مناطق ساحلی شرقی به داخل دشتهای مرکزی آمریکای شمالی بود. این عوامل و از طرفی وجود بنادر شرقی منجر به تشکیل 13 مهاجرنشین در امتداد ساحل شرقی آمریکا شد.

این مهاجرنشین ها به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم می شدند. ایالتهای شمالی که نیوانگلند نامیده می شدند، به علت دارا بودن زمستانهای سرد و پر برف و طولانی و از طرفی زمینهای پوشید از سنگلاخ، بیشتر به بازرگانی مشغول بودند.

این در حالی بود که در ایالت های جنوبی، آب و هوای مساعد و خاک مرغوب به موجب گسترش کشاورزی شد و مردم آن معمولاً به کشت پنبه و توتون می پرداختند.

مهاجرنشین های انگلیسی موظف بودند که فرآورده ها و مواد اولیه تولیدی خود را منحصراً به بازرگانان انگلیسی بفروشند و نیز وظیفه داشتند که فقط کالائی را خریداری و مصرف نمایند و چون این کار موجب زیان آنان می شد کم کم مایه نارضایتی مردم مهاجرنشین گردید.

اما هنگامی که دولت انگلستان مقرر داشت که بازرگانی مهاجرنشین ها باید منحصراً به وسیله کشتیهای انگیسی انجام شود، مهاجرنشین ها سر به شورش بر داشته و خریدن کالاهای انگلیسی را تحریم و حتی چند کشتی انگلیسی را غرق کردند. جورج سوم پادشاه انگلستان از این پیشامد خشمگین شد و به قوای نظامی خود دستور داد تا به بندر بوستون حمله کنند.

جنگ مهاجرنشین ها با سپاهیان انگلیسی که در سال 1775 آغاز گردید، هفت سال ادامه یافت. در حین جنگ« بنجامین فرانکلین» که از آزادیخواهان و دانشمندان بزرگ آمریکا بود به فرانسه رفت و آن دولت را به حمایت از شورشیان آمریکا برانگیخت و آتش جنگ مستعمراتی را میان انگلیس و فرانسه روشن ساخت. « جورج واشینگتن» سردار معروف آمریکایی به کمک سپاهیان فرانسه قسمت عمده ای از قوای انگلیس را مجبور به تسلیم کرد و فرانسویان هم در آبهای اطراف هندوستان نیروی دریایی انگلستان را شکست دادند و دولت انگلستان ناگزیر تقاضای صلح نمود.

معاهده صلح در سال 1783 در قصر ورسای پاریس بسته شد. به موجب این معاهده مهاجرنشین های انگلیسی مستقل شدند و از ترکیب آنها کشورهای متحد آمریکای شمالی به وجود آمد.

تشکیل حکومت ملی

پس از آنکه آمریکایی ها موفق به کسب آزادی شدند برای تأسیس حکومت ملی در ماه می1787، سی و پنج نماینده به شهر فیلادلفیا اعزام داشتند. نمایندگان مزبور به تهیه و تدوین قانون اساسی همت گماشتند و پس از چهار ماه قانون اساسی را وضع و تصویب نمودند. به موجب این قانون قوه مقننه به کنگره که از مجلس نمایندگان و سنا تشکیل شده بود واگذار گردید و نیز مقرر شد هر یک از ایالت های آمریکا ( در آن زمان سیزده ایالت) در اداره امور خود آزاد باشند و فقط در مسائل سیاست خارجی، ارتش و تعرفه گمرکی از حکومت مرکزی پیروی نمایند.

پس از تصویب قانون اساسی و تشکیل کنگره آمریکا در سال 1787، مردم آمریکا جورج واشینگتن فرمانده نیروهای آمریکا را به پاس فداکاری های وی به ریاست جمهوری برگزیدند. سیاست خارجی واشینگتن حفظ صلح بود زیرا صلح فرصتی بوجود می آورد که خسارت ناشی از جنگ جبران شود.

در همین دوران یعنی از سال 1793 تا 1795 بود که قطب های مختلف افکار عمومی در آمریکا خودنمایی کردند. دسته اول کسانی بودند که موافق انقلاب فرانسه بود و حزب جمهوری خواه- دموکرات یعنی حزبی که شالوده حزب دموکرات امروزی است را تأ سیس کردند و دسته دوم یعنی مخالفین انقلاب فرانسه، حزب فدارالیست ها که پایه حزب جمهوری خواه امروز شد را تأسیس نمودند.

در پایان دومین دوره ریاست جمهوری جرج واشینگتن، دولت آمریکا صاحب تشکیلات منظم و مرتبی شده بود و اعتبارات مالی، بخشهای اقتصاد و صنعت را تقویت کرده بود و امور بازرگانی رونق گرفته بود.

دکترین مونروئه

در سال 1817 جیمز مونروئه به عنوان پنجمین رئیس جمهور آمریکا برگزیده شد وی با اعلام دکترین معروف خود، یکی از معروفترین و شناخته ترین روسای جمهور آمریکاست. دکترین مونروئه از چهار اصل تشکیل شده بود:

1- قاره آمریکا با توجه به آزادی و استقلالی که خود بدست آورد و از آن تا این زمان حفظ و حراست کرده است دیگر نمی تواند میدانی برای استعمار دول اروپائی باشد.

2- روش سیاسی کشورهای متفق اروپا با سیستم سیاسی آمریکا مغایرت کامل دارد ... . کشورهای آمریکا هر گونه اقدامی را که از طرف کشورهای اروپایی به منظور توسعه سیستم سیاسی خود به هر یک از نقاط این نیمکره به عمل آید برای آزادی و استقلال خود خطرناک می داند.

3- ما کشورهای آمریکایی در امور داخلی هیچ یک از مستعمرات کنونی اروپا در قاره آمریکا دخالتی نداشته و نخواهیم داشت.

4- ما در هیچ یک از جنگ های اروپائی بویژه در مسائلی که مربوط به خودشان است هرگز دخالتی نداشته و با روش ما نیز سازگاری ندارد که دخالتی داشته باشیم.

شروع مهاجرت به غرب

شرایط زندگی در سرتاسر کرانه های اقیانوس اطلس به گونه ای که مهاجرت به سوی غرب را ایجاب می کرد، خاک کوهپایه های منطقه نیوانگلند قدرت کافی برای کشت وزرع و قدرت رقابت با زمین های حاصلخیز و ارزاق قیمت غرب را نداشت. از این رو دیری نگذشت که سیلی از مردان و زنان مهاجر برای بدست آوردن زمین های قابل کشت، سرزمین های ساحل اقیانوس اطلس را رها کرده و به جانب سرزمین های بکر داخلی و دامنه های رشته کوه را کی روی آوردند.

گسترش به سمت غرب تا سال 1861 بی وقفه ادامه یافت به طوریکه از سال 1816 تا 1821 شش ایالت و از سال 1821 تا 1861 ده ایالت دیگر به اتحادیه ایالت ها پیوستند.

افزایش کشت پنبه در ایالت های جنوبی و گسترش برده داری

در سالهای اولیه پس از کسب استقلال که ایالت‏های شمالی مقدمات آزادی فوری یا تدریجی برده‏ها را فراهم می‏ساختند، بسیاری را عقیده بر این بود که بردگی بکلی در سراسر آمریکا از میان خواهد رفت. در سال 1786 جورج واشینگتن نوشت که آرزومند است نقشه‏ای اتخاذ شود که به مساله بردگی بوجهی آهسته و آرام، ولی مطمئن و بدون آن که توجهی را به خود جلب کند پایان داده شود.

اما بعدها جنوب به منطقه‏ای تبدیل گردید که مردم آن اکثراً طرفدار برده داری بودند. این تغییر عقیده ناشی از علل بسیاری بود. روح آزادی خواهی که در دوران انقلاب شعله ور بود بتدریج ضعیف شد و رو به خاموشی رفته بود و به مرور زمان یک نوع دشمنی و تضاد میان مهاجران نیوانگلندی و اهالی جنوب که از برده‏داری طرفداری می‏کردند به وجود آمده بود.

از سوی دیگر با توجه به آب و هوای مناسب و خاک حاصلخیر ایالت‏های جنوبی و تقاضای روز افزون پنبه و شکر، توسعه کشت این دو محصول در آن نواحی نیازمند نیروی کار بیشتری بود که این خود مهمترین عامل تشدید کننده برده داری در این منطقه محسوب می‏شد، به طوری ‏که از 700 هزار برده‏ای که در سال 1790 در آمریکا بودند حدود 94 درصد در ایالت‏های جنوبی و تنها 6 درصد در ایالت‏های شمالی ساکن بوده‏اند. تعداد برده‏های آمریکا در سال 1860 به چهار میلیون افزایش یافت.

جنگ داخلی آمریکا

با فرارسیدن انتخابات سال 1860 اختلافات بین شمال و جنوب به صورت منازعات سیاسی عیان گردید. آبراهام لینکلن نامزد حزب جمهوری خواه با توجه به حمایت ایالت های شمالی و غربی به شدت با مساله برده‏داری و رواج آن مخالفت می‏کرد. حزب مخالف به علت نداشتن تشکیلات منظم نتوانست در انتخابات نتایج مهمی کسب نماید و نامزد جمهوری خواهان پیروز شد.

بلافاصله پس از اعلام نتایج انتخابات، کنگره‏ای به دعوت کارولینای جنوبی تشکیل شد. در این کنگره عده‏ای از ایالت‏های جنوبی از اتحادیه ایالت‏ها خارج شده و در 8 فوریه 1861 اتحادیه جدیدی به نام (کنفدراسیون ایالت‏های آمریکا) تشکیل دادند. ابراهم لینکلن موضوع تجیزه ایالات متحد آمریکا را نپذیرفت و آن را از نظر قانون، غیر عملی خواند، اما کنفدراسیون به گفتار او توجهی نکرد و روز 12 آوریل با شلیک توپهای کنفدراسیون به بندر چارلستون، آتش جنگ داخلی بر افروخته شد.

از نقطه نظر بسیج منابع و ابزار مادی، شمال برتری نمایانی نسبت به جنوب داشت. نخستین و نمایان‏ترین اختلاف، عدم تناسب منابع و جمعیت بود. شمال دارای 22 میلیون جمعیت و سرزمینی بزرگتر بود حال آن‏ که جمعیت جنوب با احتساب برده‏ها از 10 میلیون نفر تجاوز نمی‏کرد، اما مساله تنها به عده نفرات منحصر نمی‏شد. اتحادیه از لحاظ فنی و تکنولوژیک از برتری مطلق برخوردار بود. به طور مثال، ایالت نیویورک در شمال به تنهایی معادل 300میلیون دلار کالاهای گوناگون تولید می‏کرد که این رقم تقریباً چهار برابر کل کالاهای گوناگون تولید شده در چهار ایالت؛ ویرجینیا، آلا باما، لوئیزیانا و می‏سی سی ‏پی بود. این اختلاف سرگیجه‏آور در شالوده اقتصادی دو طرف جنگ به طور پیگیر در کارایی نظامی آنها نمود می‏یافت.

سرانجام به دلیل محاصره جنوب، کنفدراسیون بخش عمده‏ای از درآمد خود را که از صادرات پنبه بدست می‏آمد از دست داد. در نتیجه با توجه به نامتوازن بودن ابعاد سرزمین، جمعیت و از طرفی توانایی تکنولوژیکی، جنوب به هیچ وجه قادر نبود بر شمال برتری یابد در چنین وضعی تسلیم تنها انتخاب واقع بینانه‏ای بود که باقی می‏ماند.

جنگ داخلی آمریکا در تاریخ 9 آوریل 1865 بعد از حدود 5 سال، با تسلیم شدن ژنرال لی فرمانده نیروهای کنفدراسیون پایان یافت. در جنگ داخلی حدود 600 هزار نفر از دو طرف کشته شدند که پرتلفات‏ترین منازعه در تاریخ قاره آمریکا تا آن زمان بود. از لحاظ اقتصادی نیز جنگ داخلی بیش از 15 میلیارد دلار خسارت بر آمریکا وارد کرد؛ اما پیروزی شمال در جنگ داخلی به دنبال خود تحولات سیاسی عمده‏ای را به همراه آورد. این تحولات را می‏توان چنین خلاصه کرد:

1- پیروزی سرمایه‏داری صنعتی بر سرمایه‏داری زمین‏دار و پیشرفت وسیع آمریکا در زمینه‏های صنعتی، تجاری و کشاورزی

2- حفظ وحدت و یکپارچگی آمریکا

3- لغو برده‏داری در ایالت‏های طرفدار برده‏داری

4- تحکیم و تثبیت نظام دموکراسی

5- پیروزی و گسترش اندیشه آزادی و برابری حقوقی

دوران باز سازی

پس از جنگ داخلی، ایالات متحد آمریکا به سبب فراوانی منابع طبیعی، جمعیت فراوان و کوشا، رونق صنعت، کشاورزی و بازرگانی با سرعت شگرف پیشرفت کرد و به زودی رقیب کشورهای بزرگ اروپا گردید. به طور مثال، تا پیش از جنگ داخلی ایالات متحد آمریکا به طور سنتی مواد خام ( بخصوص پنبه) صادر می کرد ولی جهش صنعتی پس از جنگ داخلی این الگو را تغییر داد. ایالات متحد آمریکا که با سرعتی شتابان به صورت بزرگترین تولید کننده مصنوعات کارخانه ای جهان در می آمد، صدور محصولات صنعتی خود به بازارهای جهان را نیز آغاز کرد. انقلاب حمل و نقل علاوه بر محصولات صنعتی، صدور محصولات کشاورزی آمریکا را نیز گسترش داد.

بین سالهای 1860 تا 1914 ایالات متحد آمریکا صادرات خود را بیش از هفت برابر کرد این در صورتی بود که واردات آمریکا در همین دوره زمانی به علت تدابیر حمایتی فقط پنج برابر شد.

ادامه مهاجرت به غرب

با تصویب قانون « سکونت» در سال 1862 مهاجرت به مناطق غربی سرعت گرفت و مهاجران به شکل سیل آسایی به مناطق غیر مسکونی غربی هجوم آوردند. بر اساس این قانون هر خانواده ای که در مناطق غربی ساکن می شد حدود 70 هکتار زمین دریافت می کرد. بر اساس این جنبش در فاصله سالهای 1865 تا 1912 کلیه سرزمینهای غربی به ایالتهای مستقل تبدیل و به اتحادیه ایالت ها پذیرفته شدند.

به این ترتیب کل سرزمین ایالات متحد آمریکا از اقیانوس اطلس تا اقیانوس آرام و از مرز مکزیک تا کانادا زیر حاکمیت دولت فدرال قرار گرفت.

ورود آمریکا به جنگ جهانی اول

جنگ جهانی اول در ماه اوت 1914 آغاز شد. ابتدا جنگ تنها در قاره اروپا جریان داشت اما به تدریج به سرزمین های همسایه اروپا نیز سرایت کرد. با به بن بست رسیدن جنگ در جبهه های شرقی و غربی، کشور آلمان اقدام به توسعه جنگ به هوا و دریا نمود. زیر دریایی های این کشور کشتی هایی را که برای متفقین کالا و مهمات حمل می نمود هدف قرار دادند. اما دو عامل در ورود آمریکا در جنگ نقش اساسی داشت.

1- حمله زیر دریایی های آلمان به کشتی های بازرگانی

2- دخالت آلمان در امور داخلی مکزیک

ورود آمریکا به جنگ بکلی سرنوشت جنگ را دگرگون کرد، هر چند ماهها سپری شد تا اینکه وزنه آمریکا محسوس گشت. سرانجام زیر فشار متفقین و بویژه آمریکا، آلمان در 29 سپتامبر 1918 تسلیم شد.

انتخابات سال 1932

مبارزات انتخابی سال 1932 در حقیقت برخورد دو راه حل برای رفع بحران اقتصادی حاکم بر ایالات متحد آمریکا بود. « هربرت هوور » رئیس جمهور سابق معتقد بود که اقتصاد آمریکا اصولاً سالم است منتهی در اثر بحران اقتصادی جهانی که بواسطه جنگ گریبانگیر همه شده آسیب دیده است. هوور ترجیح می داد که بهبود اوضاع خود بخود و به مرور زمان پدیدار گردد، در حالیکه« فرانکلین دلانو روزولت » که در آغاز بحران در مقام فرماندار نیویورک از محبوبیت بسیاری برخوردار بود در نظر داشت از قدرت دولت فدرال برای انجام کارهای تند و انقلابی بهره ببرد. در نتیجه روز ولت در انتخابات با اکثریت قاطع 8/22 میلیون رای در برابر 7/15 میلیون رای پیروز شد.

رئیس جمهور جدید مردم را نسبت به حل مشکلات مطمئن ساخت و به سرعت به اجرای برنامه های اصلاحی خود با نام « طرح نوین » پرداخت. روز ولت با اجرای طرح نوین، سیستم بانکی را اصلاح کرد، با تزریق پول به جامعه از طریق اعطای وام ها و تسهیلات اعتباری و همچنین به شکل دستمزد بار دیگر رونق را به اقتصاد بازگرداند. در زمینه کشاورزی نیز اصلاحات ژرف و دامنه داری صورت گرفت.

تأثیر این اقدام ها در زندگی مردم آمریکا به حدی بود که فرانکلین روزولت نخستین و آخرین رئیس جمهور آمریکا بود که از سوی مردم چهار بار به این سمت انتخاب شد. پیش از او تاکنون کسی چنین رکوردی بر جای نگذاشته است. پس از روز ولت، دولت با اضافه کردن اصلاحیه ای به قانون اساسی، تصویب کرد که هیچ رئیس جمهوری نمی تواند بیش از دوبار به این مقام انتخاب گردد.

ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم

با آغاز جنگ جهانی دوم، ایالات متحده آمریکا، ابتدا سیاست بیطرفی پیشه کرد و همانند جنگ جهانی اول خود را نسبت به حوادث اروپا بی توجه نشان داد، با گسترش جنگ در اروپا بتدریج دامنه آن وسیعتر شد، تا بدانجا که می توان گفت یک جنگ اعلام نشده میان آلمان و آمریکا در اقیانوس اطلس در جریان بود.

صبح روز 7 دسامبر بمب افکنهای ژاپنی با بمباران پرل هاربور، درب ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم را باز کردند. در حملات ژاپن 2403 نفر آمریکایی کشته و 1178 نفر زخمی شدند، 7 ناو غرق شد و اکثر هواپیماهای نظامی مستقر فرودگاه « او آهو » نا بود و یا غیر قابل استفاده شدند.

با درگیر شدن آمریکا در جنگ همانند جنگ جهانی اول، موازنه به نفع نیروهای متفقین بر هم خورد. با افزایش قدرت متفقین به تدریج نیروهای آلمان و ایتالیا در اروپا عقب رانده شدند تا اینکه در ماه می 1945 ابتدا آلمان تسلیم شد و در 2 سپتامبر 1945 ژاپن پس از یک ایستادگی سر سختانه سر انجام با نابودی شهرهای هیروشیما و ناکازاکی در اثر انفجار بمب اتمی تسلیم شد و جنگ جهانی دوم خاتمه یافت.

جنگ ویتنام

پس از توافقهای بدست آمده در کنفرانس ژنو در 1954 و تقسیم ویتنام به دو بخش شمالی و جنوبی، نیروهای ویتنام شمالی به منظور تأمین وحدت و یکپارچگی ویتنام از طریق نظامی عملیات چریکی را در ویتنام جنوبی سازمان دادند.

در سال 1962 وزارت دفاع آمریکا گروهی از مستشاران نظامی را به ویتنام گسیل داشت تا همراه ارتش ویتنام جنوبی در سرکوب چریکهای ویتنام شمالی شرکت کنند. در میانه 1963، ایالات متحد آمریکا بیش از 10 هزار نفر آمریکایی را در ویتنام مستقر کرده بود. اما بعد از اینکه آمریکا به این نتیجه رسید که حکومت وقف ویتنام جنوبی توانایی اداره امور را از دست داده است. در تابستان 1963،5 هزار سرباز آمریکایی دیگر وارد ویتنام شدند و آمریکا عملاً در جنگ ویتنام وارد شد.

لیندون جانسون جانشین کندی در زمینه سیاست خارجی همان اصول و عملکرد کندی را ادامه داد. در نتیجه نیروهای آمریکایی حاضر در ویتنام از 15 هزار نفر در تابستان 1963 به بیش از 500 هزار نفر در سال 1968 رسید.

در یک نگاه ساده می توان گفت، تمامی انرژی دولت جانسون در امور خارجی، مصروف جنگ ویتنام شد و نتیجه آن افزایش شدید مخالفت های داخلی و خارجی بود، به گونه ای که در سال 1967 جانسون وجهه سیاسی خود را از دست داد. این اوضاع موجب شکست حزب دموکرات در انتخابات 1968 و انتخاب ریچارد نیکسون از حزب جمهوری خواه به ریاست جمهوری آمریکا شد.

نیکسون تصمیم گرفت راه حل« ویتنامی کردن » جنگ را دنبال کند. وی اعلام کرد او به دنبال کاهش تلفات نیروهای آمریکایی و از طرفی حمایت های هوایی، دریایی و تسلیحاتی از ارتش ویتنام جنوبی است. در این راستا سقف نیروهای آمریکایی از 500 هزار نفر به 100 هزار نفر در سال 1970 کاهش داد.

خروج نیروهای آمریکایی از ویتنام ادامه یافت و در ژانویه 1973، دو ماه پس از خروج آخرین سرباز آمریکایی از خاک ویتنام، صلح برقرار شد. اما جنگ در راستای سیاست ویتنامی کردن آن، در بین ویتنامی ها ادامه یافت. شرکت آمریکا در جنگ ویتنام، بیش از135 میلیارد دلار هزینه در برداشت. علاوه بر این، بیش از 57 هزار نفر از نیروهای آمریکا در این جنگ کشته و بیش از 300 هزار نفر زخمی شدند.

جنگ میان ویتنام شمالی و جنوبی تا سال 1975 ادامه یافت تا اینکه در ماه مه، نیروهای ویتنام شمالی بطور کامل بخش جنوبی را تصرف کردند جنگ ویتنام نخستین جنگی بود که ایالات متحد آمریکا آشکارا بازنده آن شده بود و اثر آن تا سالها در حکومت و ملت آمریکا قابل مشاهده بود.

تصویب قانون حقوق مدنی

در دهه 1950، نود سال پس از جنگ داخلی و وضع قوانینی در جهت برابری حقوق مدنی میان سیاهپوستان و سفید پوستان، جامعه آمریکا بار دیگر با بحرانها و مشکلات نژادی دست به گریبان شد. تعهدات زمان جنگ داخلی، مبنی بر تأمین برابری فرصتها برای سیاهان، عملاً به فراموشی سپرده شده بود و جامعه با مشکلات بسیاری در این زمینه دست به گریبان بود.

در چنین فضای اجتماعی، جنبش « حقوق مدنی سیاهپوستان » به رهبری « مارتین لوترکینگ » در پی یافتن جایگاه مناسب برای سیاهپوستان آمریکایی شدت گرفت. به دنبال فشار جنبش مدنی سیاهپوستان، در سال 1945 دیوان عالی کشور، به اتفاق آرا تصویب نمود جدایی مدارس سیاهپوستان از سفید پوستان عملی بر خلاف قانون اساسی است.

در سال 1961 آیزنهاور پس از دو دوره از ریاست جمهوری آمریکا کنار رفت و با رای مردم، کندی از حزب دموکرات به قدرت رسید. مهمترین مساله داخلی آمریکا در زمان کندی همچنان مساله تبعیض نژادی و روابط میان سفید پوستان و سیاهپوستان بود. در سال 1963 جنبش حقوق مدنی سیاهپوستان به اوج خود رسید. بعد از تظاهرات گسترده و دامنه دار سیاهپوستان در شهر بیدمنگام ایالت آلاباما واقع در جنوب، رئیس جمهور کندی طی یک سخنرانی تلویزیونی به ملت آمریکا اعلام نمود که کسب برابری را برای همه آمریکائیهای سیاهپوست وظیفه اخلاقی خود می داند، سپس برای پایان دادن به هر گونه تبعیض در رای دادن، فرهنگ و آموزش، استخدام و فعالیتهای عمومی، لایحه ای به کنگره پیشنهاد کرد.

در سال 1965، مارتین لوترکینگ رهبر جنبش مدنی سیاهپوستان به پاس رهبری مبارزات صلح جویانه در برابر تبعیض نژادی موفق به دریافت جایزه صلح نوبل شد.

مهمترین اقدام داخلی آمریکا بعد از ترور کندی و ریاست جمهوری لیندون جانسون تصویب لایحه حقوق مدنی از سوی کنگره بود. براساس این لایحه دولت فدرال موظف می شد از منع تبعیض نژاد و اقداماتی که منجر به کاهش و نابودی آن در سطح جامعه آمریکا می شد، به شدت پشتیبانی کند. با وجود تصویب قانون حقوق مدنی در سال 1964 اما در برخی ایالت ها تبعیض هایی در مورد حق رای سیاهپوستان وجود داشت. برای رفع این نابرابریها کنگره قانون حق رای، آمریکائیهای سیاهپوستان را تصویب کرد.

در سال 1965 یکسال پس از تصویب قانون حقوق مدنی سیاهپوستان، سپاهان ناراضی از اجرای کند این قانون و سایر قوانین تصویب شده، به اعتراض هایی در منطقه سیاهپوست نشین واتس در لس آنجلس مبادرت کردند: طرف مدت 6 روز 35 نفر کشته و صدها نفر مجروح شدند و صدها ساختمان منهدم شد. در آوریل 1968 دکتر مارتین لوترکینگ، رهبر جنبش حقوق مدنی توسط تندروهای سفیدپوست به قتل رسید و به تلافی آن، مرکز دادوستد پایتخت آمریکا دستخوش اغتشاش و آتش سوزی و غارت شد. دو ماه بعد از قتل لوترکینگ، سناتور رابرت کندی برادر جان اف کندی در حین مبارزات انتخاباتی خود به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری در یکی از محله های شهر لس آنجلس هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد.

اما پس از این حوادث بود که سیاهپوستان برای نمایندگی در مجلس سنا و سمت شهرداری بعضی از شهرهای بزرگ انتخاب و برای اولین بار در کابینه ایالات متحده منصوب شدند. در دهه های 1970 تا 1980 درصد آمریکایی های سیاهپوست که تحصیلات دانشگاهی را دنبال می کردند و از نظر اقتصادی در طبقه متوسط جای داشتند، رشد افزونی پیدا کرد.

بحران « واترگیت »

ریچارد نیکسون در دوره دوم ریاست جمهوری خود که از ابتدا سال 1973 شروع شده بود فکر اجرای رشته ای از اصلاحات بلند پروازانه را در سر می پروراند تا بتواند به اصلاحات اجرایی اساسی دست بزند، به سلطه دموکراتها بر کنگره و قدرت بروکراسی در رسانه های همگانی پایان دهد و حزب جمهوریخواه را به عنوان حزب اکثریت تثبیت کند. اما تمام این آرزوها با بحران « واترگیت » در فاصله سالهای 1973 تا 1974 نقش برآب شد.

بر اساس تحقیقات انجام شده معلوم شد که عده ای از مقامهای عالی رتبه دولت فدرال در شب 17 جولای1972 به مرکز انتخاباتی حزب دموکرات در واترگیت واشینگتن وارد شدند و با سرقت مدرک ها و پرونده ها و نصب میکروفون مخفی و استراق سمع غیر قانونی علیه آن حزب پرداختند.

در ابتدا اتهام دخالت نیکسون در قضیه واترگیت کاملاً آشکار نبود اما زمانی که رئیس دیوان عالی کشور از نیکسون خواست که نوارهای حاوی مذاکره های مربوط به قضیه واترگیت را که در دفتر رئیس جمهور پر شده است را در اختیار بازپرس قرار دهد. معلوم شد نیکسون بیشتر از قضایا آگاه بوده است. بدین ترتیب در تاریخ 19 اوت 1974 نیکسون که از سوی کنگره در مورد قضیه واترگیت استیضاح شده بود، چاره ای جز استعفا ندید.

وی نخستین رئیس جمهور آمریکا است که از مقام خود استعفا داد.

رسوایی واترگیت در پی خروج آمریکا از ویتنام، در یک دوران رکورد فراگیر اقتصادی، ضربه سختی به غرور ملی و اعتبار ریاست جمهوری وارد کرد.

جنگ سرد ؛ رقابت جهانی بین شرق و غرب

بعد از جنگ جهانی دوم ، اتحاد جماهیر شوروی سربازانش را در کشورهایی که از زیر سلطه نازی ها آزاد شده بودند، نگه داشت. در شرق اروپا که توسط نیروهای شوروی اشغال شده بود، دولت های سوسیالیستی ایجاد شده بود. به علاوه، روسیه کشورهای دیگر را تشویق می کرد تا دولت های سوسیالیستی طرفدار شوروی تشکیل دهند. در واقع، متحد قبلی آمریکا، یک شبه به بزرگترین رقیب او در صحنه بین المللی تبدیل شده بود.

ایالات متحد آمریکا و متحدان اروپایی اش در سال 1949، سازمان پیمان آتلانتیک شمالی ( ناتو ) را با هدف دفاع چند جانبه در برابر گسترش اتحاد شوروی و تهاجم بالقوه آن تأ سیس کردند. پس از این اقدام آمریکا، شوروی نیز به همراه متحدانش در اروپای شرقی، پیمان ورشو را در مقابل سازمان پیمان آتلانتیک شمالی، امضا کردند.

مقابله جهانی ایالات متحد آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی که به صورت غیر مستقیم و از طریق مانورهای سیاسی، دیپلماتیک و نظامی جریان داشت و به شکل نظامی بین دو ابر قدرت هسته ای نبود تا زمان فروپاشی شوروی در سال 1992 طول کشید. این مقابله جنگ سرد نامیده می شود.

حمله به عراق؛ آزاد سازی کویت

در ماه اوت 1990 صدام حسین رئیس جمهور عراق، با حمله به کویت این کشور را تصرف و به خاک عراق ضمیمه کرد. پس از آن آمریکا سازماندهی یک ائتلاف بین المللی برای بیرون راندن عراق از کویت را آغاز کرد. در نوامبر 1990 شورای امنیت سخت ترین مجازاتهای اقتصادی را که تا آن زمان سابقه نداشت درباره عراق اعمال کرد و دوازده قطعنامه را که متضمن خروج عراق از کویت بود، به تصویب رساند. بوش یک نیروی بزرگ 700 هزار نفری که از ائتلاف 28 کشور پدید آمده بود را سازماندهی کرد و به عراق مهلت داد 15 ژانویه 1991 از کویت خارج شود.

عراق قطعنامه های شورای امنیت را رد کرد و در 16 ژانویه 1991، هیجده ساعت پس از سپری شدن مهلت زمانی سازمان ملل متحد، عملیات سپد صحرا به صورت عملیات طوفان صحرا در آمد.

جنگ ابتدا با انجام بمباران شدید هوایی مواضع عراق در کویت آغاز شد و خسارات سنگینی به نیروهای عراق و تأسیسات نظامی و شهرهای آن کشور وارد شد. عملیات زمینی 45 روز پس از عملیات هوایی آغاز شد و منجر به اخراج عراق از کویت شد.

مدیریت بوش در ایجاد یک ائتلاف جنگی علیه عراق، منزلت بوش را در داخل و خارج آمریکا بالا برد.

حادثه 11 سپتامبر و پی آمدهای آن

در نخستین سال زمامداری جورج بوش، حوادث 11 سپتامبر 2001 میلادی به وقوع پیوست و صحنه های داخلی آمریکا و بین المللی را از جهات عدیده تحت تاثیر شدید قرار داد.

در این حوادث، چهار هواپیما که از فرودگاههای لوگان اینترنشنال، دالاس اینترنشنال و نیوآرک به مقصد کالیفرنیا در پرواز بودند در 11 سپتامبر 2001 ربوده شدند و ساعتی بعد، دو فروند به ساختمان های مرکز تجارت جهانی ، یک فروند با ساختمان پنتاگون برخورد و دیگری در پنسیلوانیا سقوط کرد. در این حوادث 2992 نفر کشته شدند. بعد از تحقیقات انجام شده مشخص شد که تیم عملیاتی حادثه 11 سپتامبر تماما عرب و عضو سازمان القاعده بودند. در نتیجه نگاه دولت جورج بوش، رئیس جمهور آمریکا به نقطه ای به نام خاورمیانه متمرکز شد.

* جنگ در افغانستان و سرنگونی طالبان

اولین جنگ پس از 11 سپتامبر، در راستای تحقق شعار مبارزه با تروریسم، دستگیری یا کشتن اسامه بن لادن(متهم اصلی حادثه 11 سپتامبر) و متلاشی کردن شبکه القاعده در افغانستان بود.

به دنبال عدم تسلیم بن لادن به آمریکا از سوی طالبان، ایلات متحد آمریکا فرمان حمله به افغانستان را در روز 7 اکتبر 2001 صادر کرد. تقریبا یک ماه بعد، حکومت طالبان سقوط کرد و با برگزاری کنفرانس بن، حامد کرزی، رئیس جمهور موقت افغانستان گردید. هماکنون حدود 32 هزار نیروی آمریکایی در افغانستان حضور دارد.

* جنگ عراق و سرنگونی صدام

در ادامه مبارزه با تروریسم، آمریکا باشعار از بین بردن سلاحهای کشتار جمعی با تهاجم سازمان یافته نظامی و با اجرای برنامه اطلاعاتی، جنگ عراق راآغاز کرد. نیروهای اصلی ائتلاف در سرنگونی حکومت صدام را ارتش کشورهای ایالات متحد آمریکا، انگلستان، و لهستان تشکیل می دادند. اما 29 کشور دیگر نیز از جمله؛ ژاپن، کره جنوبی، اسپانیا، ایتالیا و ... با فرستادن بخشی از نیروهای نظامی و لجستیکی خود به همراهی با نیروهای اصلی ائتلاف پرداختند. پس از پیروزی گسترده و سریع السیر نیروهای ائتلاف در سرنگون کردن حکومت صدام، انتقال بخشی از قدرت در اداره امور عراق به دولت موقت عراق محول شد.

اما حضور نظامیان امریکایی در افغانستان و از طرفی تداوم وضعیت نامشخص عراق، موجب نارضایتی بسیاری از مردم و سیاستمداران، به خصوص دموکراتها در آمریکا شده است.

بالا رفتن نرخ بیکاری، افزایش بهای نفت و درنتیجه افزایش فوق العاده کسری بودجه بر این نگرانی ها افزوده است.

منابع:

1. غلامرضا علی بابایی،بهمن آقایی، فرهنگ علوم سیاسی، تهران، نشر ویس، 1366، جلد دوم

2. ریچارد مویر، درآمدی نو بر جغرافیای سیاسی، ترجمه دره میر حیدر، تهران، انتشارات سازمان جغرافیایی، 1380

3. پال کندی، ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ، ترجمه ناصر موفقیان، تهران، 1370، جلد دوم

4. حسن حمیدی نیا، ایالات متحد آمریکا، انتشارات وزارت امور خارجه، 1381

5. هنری. و .لیتل فیلد، تاریخ اروپا از سال 1815 به بعد، ترجمه فریده قره چه داغی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1351

6. Ross E. Dunn, William H. Mcneil, Link Across Time and Place : A World History, (illonois: Mc Dougal, Little Company), 1990

7. Mac Gregor. Burns, Roosevelt: The Lion and The Fox, and The Roosevelt: The Soldier of Freedom, Harcourt Brace Jovanovich, inc, 1956

8. جواد منصوری، آمریکا و خاورمیانه، تهران، انتشارات وزارت امور خارجه، 1385

9. ع. آل مذکور، تاریخ مختصر آمریکا، تهران، ادره اطلاعات آمریکا،1355

10. یان داربی شر، تحولات سیاسی در ایالات متحد آمریکا، ترجمه رحیم قاسمیان، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی،1369

11. مارکوس وب، ایالات متحده آمریکا، ترجمه فاطمه شاداب،تهران، ققنوس،1383

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo